FTP         E-Mail      بازگشت

     

فهرست

فقه و فقاهت در انديشه جعفري[1]

دكتر عزت السادات ميرخاني

استاديار دانشگاه امام صادق[2](س)

چكيده

در تاريخ سراسر تحول و افتخار تشيع راستين نقاط ويژه و افقهاي درخشاني به چشم مي‌خورد كه اصولاً مطلع آن اعتقاد به امامت و استمداد از خورشيد تابناك ولايت است. امامتي كه با عصمت همراه گرديده و با محبت و ولايت بهم آميخته و سياست و ديانت را يكجا پذيرا گشته است و در نهايت با تمسك ولايي در ابعاد مختلف زندگي، عزت و صلابت را ره‌آورد اين انديشه ساخته است. از اين جاست كه مفاهيمي چون عدالت علوي، فقاهت جعفري، نهضت مهدوي در مباني نظري و رويكردهاي عملي قوت ويژه‌اي را به اين مكتب بخشيده است و رسالتي سنگين بر دوش حاملان اين انديشه نهاده تا در حفظ و حراست، و احيا و ابقاي آن، بدور از انحراف و التباس، و جمود و التقاط، پيرو امامان خويش باشند. در همين راستا پردازش‌هاي تحليلگرايانه حركت علمي و نهضت فقهي امام جعفرصادق(س) به خاطر جامعيت و قابليت آن در پاسخگويي از يكسو و شباهت عصر آن امام همام با عصر كنوني از سويي ديگر از ضرورت خاصي برخوردار مي‌سازد. در اين نوشتار اهتمام نويسنده بر پردازش موضوعاتي چند با محوريت «فقه و فقاهت در انديشه جعفري» است كه در آن  شرح موضوعات فرعي ذيل ارائه مي‌گردد.

الف ـ تبيين جايگاه علمي جعفر بن محمد(س) در انديشه صاحب‌نظران از مكاتب مختلف و نقش ايشان در قوت بخشي فقه جعفري.

ب ـ جايگاه مُقلَّد و مُقلِّد در انديشه جعفري و هدف ايشان از طرح اين موضوعات

ج ـ قرآن باوري و استدلال محوري در فقه جعفري.

 

واژ‌گان كليدي

فقه جعفري، قرآن محوري، مُقلَّد، مُقلِّد، استدلال، استناد، شيوه استنباط

نگاهي به شخصيت علمي و عملي امام صادق(س) در ساير مكاتب

قبل از ورود به عرصه ويژگي‌هاي فقه جعفري و بررسي نقش راستين صادق آل‌محمد(ص) در تدوین و تكميل و اسلوب سازي و نظامداري آن، ضرورت بحث ايجاب مي‌كند كه ابتدا به بررسي جايگاه و شخصيت عظيم اين امام همام و جايگاه علمي ايشان بپردازيم و نيز نيم‌ نگاهي از دريچه ديد انديشمندان و ساير فرق، به مرتبت و منزلت علمي و عملي حضرتش بيفكنيم تا به اهميت و وسعت نهضت فرهنگي ايشان كه به مثابه رجعتي راستين و انقلابي در رجوع به سنت نبوي و احيا تفكر عدالتگستر علوي بود، بيشتر پي‌ببريم. مضاف بر آنكه تأثير اين جنبش علمي در قرون و اعصار بعد، خاستگاه پيشرفت‌هايي عظيم در علوم مختلف ميان دانشمندان اسلامي گرديد و در زماني كه غرب در افول علمي دوران قرون وسطايي قرار گرفته بود، مشرق زمين منشأ و مبدأ تكون علوم و فنون متعدد در عرصه علوم عقلاني، طبيعي، تجربي، انساني و علوم آزمايشگاهي گرديد. اين تحول و آزاد انديشي در عرصه علوم و فنون، خاستگاهي جز توسعه علوم اسلامي از طريق ائمه دين و شاگردان مكتب آنان نداشت و مكتب علي و فرزندان او (عليهم‌السلام)‌ به رغم محدوديت‌ها و ممنوعيت‌ها از چنان نورانيت و حقانيت و جاذبه و محتوايي برخوردار بود كه دل و انديشه هر انسان تشنه دانش و بينش را به سوي خود جلب مي‌نمود. لذا اگر چه حكومت‌ها و خلفاي آنها به هيچ ‌وجه سر سازش و انقياد در برابر ائمه(س) را نداشتند، ليكن در مباحثات و مناظرات پيوسته مجذوب و محكوم شيوه‌هاي استدلالي و واقعگرايانه آنان بودند. و به ‌خاطر همين نفوذ علمي بود كه علماي ساير مذاهب و ملل از اقصي نقاط عالم به سوي آنان مي‌شتافتند و به بيان آنان استناد و استدلال مي‌نمودند. اين امر در مورد صادق آل‌محمد(ص) از بداهت و وجاهت خاصي ـ در ميان ساير ملل ـ برخوردار بود.

استاد مطهري درباره اين مقطع از زمان مي‌گويد: در زمان بني‌عباس عموماً و در ابتداي آن بالخصوص، اوضاع طور ديگري شد (نمي‌خواهم آن را به حساب آزادمنشي بني‌عباس بگذارم. به حساب طبيعت جامعه اسلامي بايد گذاشت)؛ به ‌گونه‌اي كه اولاً ـ حريت فكري در ميان مردم پيدا شد ...؛ ثانياً ـ شور و نشاط علمي در ميان مردم پديد آمد. يك شور و نشاط علمي‌اي كه در تاريخ بشر كم سابقه است كه ملتي با اين شور و نشاط به سوي علوم روي آورد، اعم از علوم اسلامي و يا علومي كه به اصطلاح علوم بشري است، يعني علوم كلي انساني است مثل طب، فلسفه، نجوم و رياضيات ... ناگهان يك حركت و يك جنبش علمي فوق‌العاده‌اي پيدا مي‌شود و زمينه براي اينكه اگر كسي متاع فكري دارد عرضه بدارد، فوق‌العاده آماده مي‌گردد. تا قبل از اواخر زمان امام باقر(س) و دوره امام صادق(س) [اين زمينه] اصلاً وجود نداشت... اگر بني‌عباس هم مي‌خواستند جلوي آن را بگيرند امكان نداشت، زيرا نژادهاي ديگر ـ غير عرب ـ وارد دنياي اسلام شده بودند كه از همه آن نژادها پرشورتر همين نژاد ايراني بود، از جمله آن نژادها مصري بود، از همه قويتر و نيرومندتر و دانشمندتر «بين‌النهريني‌ها» و سوري‌ها بودند... [اين عوامل]‌ زمينه را براي تبادل افكار فراهم كرد و اينها هم كه مسلمان شده بودند بيشتر مي‌خواستند از ماهيت اسلام سر درآورند، .... ملت‌هاي ديگر آن چنان در اطراف قرآن و مسائل مربوط به آن كاوش مي‌كردند كه حد نداشت، روي كلمه به كلمه قرآن فكر و حساب مي‌كردند (مطهري، 1368، ص 145 ـ 146).

نقطه‌ محوري و حلقه ارتباط چنين جنبش علمي در جهان آن روز جز تدبير و بينش ژرف صادق آل‌محمد(ص) نبود. امام(س) حكمت و عقلانيت، وحي و عرفان، علم و عمل، ماده و معنا، دنيا و عقبي را به هم مرتبط ساخته و با اين تفكر توانسته بود به تمام ابعاد نيازهاي انسان چه در حيات مادي و چه امور ماورائي پاسخ مناسب دهد و بدور از افراط و تفريط، جمود و التقاط، انحراف و التباس، و كتمان و تحريف، به توليد و ترويج و تبيين علوم مختلف بپردازد و اگر هيچ حجتي در اثبات تقدم ايشان نسبت به سايران در كمالات و امامت در پرتو وحي و عصمت براي آن امام، جز همين نهضت جامع علمي نبود، كافي بود كه حقانيت امامـت را در شيعه به اثبات رسانـد و نقش محوري امـام را در سامان‌دهي امـور دين و دنيا كفايت ‌نمايد.

شايد يكي از ادله‌اي كه حضرت را به كناره‌گيري از امر خلافت وا مي‌داشت و در موارد پيشنهاد افراد و احزاب براي تشكيل حكومت، هيچ‌ گونه تمايل و اقدامي از سوي حضرت صورت نمي‌گرفت، اين بود كه بعد از دوران خفقانزاي بني‌اميه و رشد افكار و مكاتب انحرافي در داخل حكومت اسلامي، فرصت بدست آمده براي امام(س) بهترين موقعيت براي بيان واقعيات دين و جداسازي اسلام اصيل از القائات انحرافي بود. از سوي ديگر نياز انديشمندان ساير بلاد به درك حقيقت اسلام و دسترسي به حقايق و انديشه‌هاي ناب آن و احكام و قوانين جامع و كامل اين دين، ضرورت چنين اقدامي را از سوي امام صادق(س) قطعي مي‌نمود. زيرا اگر انديشه مردم براي يك حركت سياسي از توجيه لازم و بينش صحيح برخوردار نباشد و آمادگي فرهنگي براي يك حركت فكري مقرون با تحول اجتماعي ديده نشود، قطعاً آن حركت به نتيجه مطلوب منجر نخواهد شد.

لذا انديشمندان ساير فرق و ملل و نيز امامان اهل سنت، با واسطه يا بدون واسطه خود را به صادق آل‌محمد(ص) مرتبط دانسته و شاگردي او را نقطه عطف زندگي خود و مايه افتخار محسوب مي‌نمودند.

بعلاوه آنكه در ميان آنان هم نصوص فراواني بود مبني بر اينكه پيامبر اكرم(ص) در زمان حيات خود جانشينان منسوب و خلفاي بعد از خود را كراراً حتي با نام شخصي معرفي نموده، ويژگي هر كدام را تشريح و رجوع به آنان را ضروري شمرده بود. لذا آنان كه در امر حاكميت و خلافت هم معتقد به امامت و رهبري بلافصل نبودند در فضيلت و رفعت و محبت به ايشان غالباً ترديدي نداشتند.

 

جايگاه ائمه(س)  در لسان علماي عامه

لذا در كتب آنان تعابيري از رسول خدا(ص) در اينكه  «الأئمـه بعدي إثنا عشر كلّهـم مـن  قريش او من بني‌هاشم» و معرفي ايشان بـه عنوان «امـام» «خليفه» و «قيم» و «اميـر» سابقه روشني داشت[3] (ابن حنبل، 1412هـ، ج 5، ص 97؛عسقلاني، 1418هـ ،  ج 13، ص179).

قندوزي حنفي در كتاب «ينابيع الموده» مي‌گويد: احاديث دال بر خلفا پيامبر(ص) چيزي است كه شهرت آن از طرق كثيره‌اي وارد است حتي زمان و مكان ايشان در شرح كلمات رسولخدا(ص) بوده و مراد رسولخدا(ص) از حديث خلافت و بيان تعداد آنها همان اهل‌بيت و عترت او هستند زيرا غيرممكن است كه بتوان خلفاي بعد از ايشان را كه از صحابه هستند، جزو خلفايي دانست كه پيامبر(ص) بعنوان «اثني‌عشر» بيان نموده است، زيرا ممكن نيست ما اين كلام را بر ملوك اموي حمل كنيم. چون تعداد آنها از دوازده زيادتر و ظلم آشكار و فاحش آنان جز «عمربن عبدالعزيز» بر احدي پوشيده نيست و به علت آنكه پيامبر(ص) فرمود: «كلّهم من بني‌هاشم» و اينان از بني‌هاشم نبودند ... و نه مي‌توان اين حديث را بر ملوك بني‌عباس منطبق كرد زيرا ايشان هم از جهت عدد و هم از جهت اينكه نه حريم آيه «قل لا أسئلكم عليه اَجراً اِلّا الموده في القربي» (شوري، 23) را رعايت كردند و نه  حديث كسا را، پس بناچار بايد اين حديث را حمل بر ائمه اثني‌عشر از اهل‌بيت و عترت پيامبر(ص) كرد، زيرا اينان اَعلَم اهل زمانشان بودند و علوم ايشان از طريق پدرانشان اتصال به جدشان پيامبر(ص) داشت كه اين علوم حصولي نبود بلكه وراثتي و لدني شكل گرفته بود. و اهل تحقيق و كشف و توفيق اين معنا را تأييد مي‌كنند كه مراد پيامبر(ص) از اين گونه احاديث، ائمه دوازده‌گانه از اهل‌بيت ايشان بود كه حديث ثقلين هم مرجح آن است (القندوزي حنفي، بي‌تا، ج 3، ص102).

همين عالم حنفي درباره اينكه پيامبر(ص) حتي نام امامان(س) را بيان نموده‌اند ـ چنانچه در متون عامه كراراً يافت مي‌شود ـ مي‌گويد: جندل بن جناده بن جبير يهودي بر پيامبر(ص) داخل مي‌شود و مي‌گويد: «يا محمّد أًخبرني عمّا ليس لله و عما ليس عندالله و عمّا لايعلمه الله». پيامبر(ص) در پاسخ مي‌فرمايد: آنچه كه براي خدا نيست «فليس لله الشريك» و اما آنچه نزد خدا نيست «فليس عندالله ظلمٌ للعباد» و اما آنچه كه در علم خدا نيست، اين قول انحرافي شماست كه مي‌گويد: «عزير ابن‌الله» و خدا مي‌داند كه او مخلوق و عبد اوست نه فرزند او در اين جا «جندل» شهادتين را بر زبان جاري مي‌كند و مي‌گويد: «اَشهد ان لااله‌الاالله و أنّكَ رسولَ الله حقاً و صدقاً» او سپس مي‌گويد من در عالم رؤيا موسي‌بن عمران را ديدم كه فرمود اي جندل «اَسْلِمْ علي يدمحمّد خاتم‌الانبياء و استمسك بأوصيائه من بعده» و اكنون خداي را حمد مي‌گويم كه من به سبب شما هدايت شدم و اسلام آوردم. اكنون اي رسولخدا از اوصياي بعد از خودت بگو كه بعد از شما بايد به چه كساني تمسك كنم؟ پيامبر(ص) فرمود: «اوصيائي اثني‌عشر» جندل مي‌گويد در تورات همچنين يافتم و سپس مي‌گويد: نام‌هاي ايشان را برايم بگو (القندوزي حنفي بي‌تا، ج 3، ص102).

رسولخدا(ص) ‌فرمود: اول ايشان «سيدالاوصياء ابوالائمه علّي ثم ابناه الحسن و الحسين فاستمسك بهم ولا يغرّنك جهل الجاهلين.. جندل مي‌گويد: «وجدنا في‌التوراه و في كتب الانبياء ايليا و شبراً و شبيراً فهذه اسماء علّي و الحسن و الحسين فَمَنْ بعدالحسين و ما اسماؤهم».

سپس پيامبر عظيم‌الشأن يك يك ائمه و نام و كنيه آنان را گفته، به امام عصر مي‌رسد و مي‌فرمايد: «فيغيب ثمّ يخرج فاذا خرج يملأ الارض قِسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً. طوبي للصابرين في غيبته، طوبي للمتقين علي محبّتهم اولئك الذين وصفهم اللهُ في كتابه «هديً للمتقين الذين يؤمنونَ بالغيب» (بقره، 2) ثم قال اولئك حزب‌الله اَلا اِنّ حزب‌الله هم‌الغالبون (مجادله،22).

بدين معنا كه دوازدهمين فرزند غايب مي‌شود و سپس قيام مي‌كند و زماني كه از غيبت درآيد، زمين را به گستره قسط و عدل پر سازد همان ‌گونه كه ظلم و جور آن را تباه ساخته است. سعادت مقرون انسان‌هاي صابر در زمان غيبت است. خوشا بر آنان كه بر محبت اوصيا رحل اقامت مي‌زنند و ايشان همان توصيف شدگان كتاب حق، قرآن هستند كه فرمود: اين كتاب موجب هدايت متقين است كه به غيب و «غيبت» ايمان دارند و ايشان حزب‌الله هستند كه خداوند از غلبه آنان در كلام خود سخن گفته است.

 

استنادات علماي عامه به صادق آل‌محمد(ص)

نكته قابل توجه آن است كه صادق آل‌محمد(ص) در ميان ناقلان حديث از چند جهت بسيار مورد اعتبار است، جهت اول آنكه او فرزند پيامبر است و بر اساس نصوص فراوان از رسولخدا(ص) نسبت به فرزندان ايشان از دامان فاطمه و علي عليهما‌السلام مورد توجه ويژه است؛ و دوم آنكه او صادق است و در بيان احاديث همچون پدران و جدشان از بيان صادقانه حقايق دريغ نمي‌ورزند. و مسأله سوم آنكه او در عصر خود از مرتبت خاص علمي و اعتباري عظيم در ميان دانشمندان برخوردار است. لذا در كتبي چون «مسند احمدبن حنبل»، «سنن دارمي»، «صحيح مسلم» و «سنن ابن ماجه»، «سنن ابن داوود» و كتب ديگر به وفور از امام صادق(س) رواياتي را نقل كرده‌اند.

محمدبن عبدالله الحافظ النيشابوري (405 م) در «المستدرك علي الصحيحين» علاوه بر آنكه ميزان زيادي از روايات خود را در ابواب مختلف از امام صادق(س) نقل مي‌كند، متوني چون «انّ اللهَ يغضب لغضبك [فاطمه] و يرضي لرضاك» را از طريق امام صادق از آباي شريف خود از رسولخدا(ص) نقل مي‌نمايد (قزويني، 1418هـ ، ج1، ص262). اين نويسنده در كتابش درباره معرفت علوم حديث منقول از امام صادق(س) مي‌گويد: «ان‌ّ اصّح اسانيد اهل‌البيت جعفر ابن محمد عن ابيه عن جدّه عن علّي» و نيز مي‌‌گويد: «اذا كان الراوي عن جعفر ثقة» (همو).

 

اعترافات علماي عامه درباره شخصيت علمي صادق آل‌محمد (ص)

ابو عبدالرحمن السلمي (412 م) مي‌گويد جعفر الصادق فاقَ جَميع اََقرانه مِنْ اهل‌البيت و هـو ذو علم غرَيز و زُهد بالغ في‌الدنيا و ورع تام عن الشهوات و ادب كامل في  الحكمه (حيدر اسد، 1403ه‍، ج 1، ص 58). جعفر صادق از همه قرين‌هاي خود در اهل‌بيت بالاتر بود و او صاحب علم فراوان و زهد كامل در دنيا و ورع تمام از شهوات و ادب كامل در حكمت است. استاد مطهري اين سخن را از قول محمد شهرستاني در «ملل و نحل» نقل مي‌نمايد. ايشان از قول مالك اين گونه مي‌گويد:

 «كان كثير التبسم» به اصطلاح خوشرو بود و عبوس نبود و از آداب وي اين بود كه وقتي اسم پيامبر(ص) را در حضور ايشان مي‌برديم، رنگشان تغيير مي‌كرد. ايشان به داستان معروفي اشاره مي‌نمايد كه مالك نقل مي‌كند كه با امام(س) از مدينه عازم مكه شديم، وقتي لباس احرام پوشيديم و مي‌خواستيم لبيك بگوييم...  همه محرم شديم؛ من نگاهي كردم و ديدم امام صادق(س) مي‌خواهد لبيك بگويد، اما چنان رنگش متغير شده و مي‌لرزد كه نزديك است از روي مركبش از خوف خدا به زمين افتد. عرض كردم يابن رسول‌الله بالاخره بفرماييد، چاره‌اي نيست، بايد گفت. به من گفت من چه بگويم به چه كسي بگويم «لبيك» اگر در جواب من گفته شود «لالبيك» آن وقت چه كنم... همين مالك مي‌گويد: «ما رأت عين و لاسمعت أذُنٌ و لاخَطَرَ علي قلب بشرٍ افضل عن جعفربن محمد» (مطهري، 1368، ص149).

استاد مطهري اين گونه مي‌گويد: شهرستاني خودش دشمن شيعه است در كتاب «الملل و النحل» آن چنان شيعه را مي‌كوبد كه حد ندارد؛ ولي براي امام صادق(س) تا اين حد احترام قائل است كه مي‌گويد و من تعلّي الي ذروه الحقيقه لم يخف من حَطّ؛ «كسي كه بر قله حقيقت بالا رفته است از پايين افتادن نمي‌ترسد» (همو).

درباره كناره‌گيري امام از خلافت مي‌گويد امام آن چنان غرق در بحر معرفت و علوم بود كه اعتنايي به اين مسائل نداشت؛ لذا مي‌گويد: من غرق في بحر المعرفه لم يقع في شطّ؛ «كسي كه در درياي معرفت غرق باشد، خودش را در شط نمي‌اندازد» (همو، ص 150). جاحظ كه اديب، مورخ و هم به تعبير استاد مطهري يك جامعه‌شناس در زمان خود است و حتي كتابي درباره حيوان شناسي دارد كه امروز مورد توجه علماي اروپايي است[4]، و يك سني متعصب است كه در اواخر قرن دوم و اوايل قرن سوم مي‌زيسته، راجع به امام صادق(س) مي‌گويد: «الذي ملأ الدنيا علمه و فقهه» (همو، ص 151ـ152).

شهرستاني (548 م) در «الملل و النحل» علاوه بر مطالب فوق مي‌گويد: او بر موالي و دوستانش اسرار علوم را افاضه مي‌نمود و در مدينه شيعيان فراوان از او كسب معرفت مي‌كردند او غرق در معرفتي بود كه در عين علم طمع در آن نداشت (شهرستاني، بي‌تا، ج 1، ص 147).

ابوحنيفه پيشواي مذهب حنفي مي‌گويد: «ما رأيت افقه من جعفربن محمد». او نيز قضيه‌‌اي تاريخي از زمان منصور دوانيقي بيان مي‌كند كه: خليفه به دنبال من فرستاد و گفت تو بايد مسائلي سخت را براي پرسش از جعفربن محمد فراهم آوري. زيرا مردم سخت مفتون انديشه صادق آل‌محمد(ص) گشته‌اند. من چهل مسأله طرح نمودم و پس از ورود به دربار خليفه ـ در حالي كه هيبت جعفربن محمد مرا فرا گرفته بود ـ منصور دستور پرسيدن داد. هر سؤالي را كه مطرح مي‌كردم، جعفربن محمد نظرات متعدد مكاتب را بيان مي‌كرد و مي‌فرمود: شما اين طور مي‌گوييد اهل مدينه اين طور نظر مي‌دهند و ما اين گونه مي‌گوييم. در بعضي موارد از ديگران تبعيت مي‌كنند و در بعض موارد با ما مخالفت مي‌ورزند. تا اينكه چهل سؤال مطرح و جواب‌ها بيان گرديد. ابوحنيفه سپس مي‌گويد: «اَلسْنا، رَوَينا انّ اعلم الناسِ اعلمهم باختلاف الناس» (حيدر اسد، 1403هـ ، ج 1، ص307). ابوحنيفه در اين تعبير اعتراف خود را به گستره علم جعفربن محمد الصادق ابراز مي‌نمايد.

آلوسي مفسر بزرگ اهل سنت گفته است: ابوحنيفه كه از اهل سنت است، افتخار مي‌كند و مي‌گويد با زباني فصيح كه «لولا السنتان لهلك النعمان» (همو، ص 58).

ابن طلحه شافعي (652م) مي‌گويد: جعفربن محمد از عظماي اهل‌بيت و سادات ايشان و صاحب همه علوم و جامع عبادات فراوان و اذكار پي‌درپي و زهدي روشن و تلاوت زياد قرآن و بسيار تتبع كننده در معاني آن بود و از دل درياي قرآن جواهر را استخراج و عجايب قرآن را استنتاج مي‌نمود. او اوقاتش را منظم تقسيم مي‌نمود تا هر عملي در وقت خود صورت گيرد. ديدار او موجب يادآوري آخرت و استماع كلامش موجب تزهد در دنيا مي‌گرديد. نورانيت او مبين آن بود كه از سلاله پيامبر(ص) است و پاكي افعالش خبر از نسبت فرزندي او به رسولخدا(ص) مي‌داد. و تشنگان فراوان از محضر علمي او استفاده مي‌نمودند (قزويني، 1418 هـ ، ج1، ص387).

دكتر محمد عبدالنعم خفاجي استاد دانشگاه الازهر مي‌گويد: وقتي سخن از امام صادق(س) مي‌شود، انسان متوجه مناقب رفيع و جايگاه مؤثر او مي‌گردد. بالاتـر از شخصيت علمي او در تاريخ تفكر اسلامي يافت نمي‌شود. او در مذاهب فقهي اسلامي منشأ حركت فقهي براي علماي مسلمين است. ... علوم و حكمت‌هاي بيت نبوت از سلاله پيامبر(ص) و وارث فضايل و مناقب و مفاخر ايشان آغازيدن گرفت. او در ورع و زهد و دين و تقوي و علم و فقه و در مسائل و مباحث جديد و مستحدث و شيوايي خطابه و مقابله با ظلم و مقاومت در مقابل طغيان و جبريت در حيات و معرفتش به زمان و مردم آن و عشق او به اسلام و كراهت او از ريزش خون و بالاخره در هر ستايشي كه بر زبان مردم جاري مي‌گردد و بزرگان بدان شناخته مي‌شوند، او مورد توجه است.

او نيز مي‌گويد چه مي‌گوييد درباره كسي كه ابوحنيفه (150 م) شاگردي او را نموده و مالك شاگردي ابوحنيفه، شافعي (204هـ) شاگردي مالك و احمدبن حنبل شاگردي شافعي را نموده و از همين جهت امام صادق امام فقها و استاد آنهاست و در اين امر شخصيت او بي‌نظير است (آل علي، 1420ه‍ـ‍ ، ص 12).

ميرعلي هندي كه از بزرگان اهل سنت و نزديك به عصر خود ماست، درباره امام صادق(س) مي‌گويد: هيچ ترديدي نيست كه انتشار علوم در عصر [امام]  كمك كرد به اينكه فكرها آزاد شدند و عقال و پايبندها از افكار گرفته شد و در تمام جوامع اسلامي مناقشات و مباحثات فلسفي و عقلي در تمامي جوامع اسلامي عموميت پيدا كرد. ما نبايد فراموش كنيم كه آن كسي كه اين حركت فكري را در دنياي اسلام رهبري كرد، نواده علي‌ بن ابي‌طالب به نام امام صادق(س) بود. او با افق فكري بسيار باز و مردي دورانديش با افكاري بسيار عميق بود و به علوم زمان خودش فوق‌العاده توجه داشت. در حقيقت اولين كسي كه مدارس عقلي را در دنياي اسلام تأسيس كرد، او بود و شاگردانش تنها فقهاي بزرگ مثل ابوحنيفه نبودند؛ بلكه طلاب علوم عقلي هم بودند (مطهري، 1368، ص 152-153). اكنون سراغ ويژگي‌ها و مختصات فقه جعفري رفته، يك‌يك آن را مورد بازبيني قرار مي‌دهيم. ليكن قبل از ورود به آن يك بحث مقدمي در شناخت مجتهد و مقلد در انديشه ايشان ارائه مي‌گردد كه خود عامل پيشگيري از انحرافاتي است كه توسـط اين دو گروه وارد دين مي‌شود.

جايگاه مُقَلِّد و مُقَلَّد در فرآيند اجتهاد در انديشه جعفري

يكي از تلاش‌هاي صادق آل‌ محمد(س) در شكل‌دهي شاكله فقه جعفري تبيين جايگاه مقلِد و مقلَّد است تا فقاهت از دستبرد نااهلان در امان بماند. و اين امر در طول تاريخ مصونيت لازم را براي فقه فراهم آورد. اصل «رجوع به عالم» يك اصل عقلايي است كه مردم از قديم الايام در ابعاد مختلف زندگي كه نياز به كارشناسي داشت، به عالم و كارشناس آن علم رجوع مي‌كردند؛ در گستره معارف قرآن كريم و شاكله فقه جعفري نحوه ارتباط جاهل و عالم، مختصات عالم دين و فقيه دين‌شناس از جايگاه ويژه برخوردار است. لذا نه كسب علم از محضر هر عالم و استادي رواست كه «چو دزدي با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا» و نه هيچ انساني مأمور تقليد كوركورانه و برخاسته از تعصب و جمود است.

قرآن كريم اصل رجوع به عالم را با مختصات عالم مقيد كرده است؛ «يخشي‌َ اللهُ» (فاطر، 27 «اهل الذّكر» (انبياء، 7)؛ «يذكرون و يتفكرون» (آل‌عمران، 191) و «و الراسخون في‌العلم» (همو، 7) از جمله آنهاست. ارتباط ميان مقلِد و مقلَد بر اساس آگاهي، تحقيق، تدقيق، تقوي و انديشه محوري مورد تأييد قرار گرفته است. ليكن تقليد كوركورانه و بدون تعمق و تعقل و بر پايه عادت يا تسامح عرفي را مذموم مي‌شمارد.

لذا در مذمت كساني كه به تقليد از پدرانشان سنت‌هاي غلط را تبعيت مي‌كنند، مي‌فرمايد: «و لو كان أباءهم لايعقلون شيئاً و لايهتدون» (بقره، 17 اگر پدرانشان در شيوه خود اصول عقلاني و هدايت راستين را ملاك قرار ندادند، فرزندانشان هم بدون دليل از آنان متابعت مي‌كنند؟ امام صادق(س) با توجه به شرايط زمان خويش و حضور سردمداران دروغين مكاتب مختلف و تشويش در گفتار و انديشه‌هاي آنان، مرز شناخت ميان مدعيان باطل و دروغين و مصلحان حقيقي را روشن مي‌نمايد و ملاك‌هاي لازم را براي تقليد و بيان شرايط فقيه و نحوه اخذ معارف و علوم بدور از تحريف و انحراف بيان مي‌دارد.

 

يك گفتگوي علمي در مختصات فقيهان و علماي يهود

توجه به يك گفتگوي علمي ميان امام(س) و يكي از شاگردان اين امر را به خوبي روشن مي‌نمايد.

سائل مي‌گويد: ميان عوام ما و علماي ما با عوام يهود و علمايشان از يك جهت فرق است و از جهت ديگر تساوي و همانندي. سپس مي‌گويد: اي پسر رسولخدا(ص) براي من بشكافيد و روشن كنيد كه اين جنبه اختلاف و تساوي بر اساس چه مناطي است؟ و چه دليلي دارد؟

جهت تساوي آن است كه هر دو را به واسطه تقليد [كوركورانه] از علمايشان مذمت مي‌نمايد و جهت تفاوت آن است كه [در بعض موارد] عوام ما مورد مذمت نيستند بر خلاف عوام آنها. امام صادق(س) مي‌فرمايد «ان عوام اليهود كانوا قد عرفوا علماء هم بالكذب الصراح و باكل الحرام و الرّشاء، و بتغيير الأحكام عن واجِبِها بالشفاعات و العِناياتِ و المُصانعات و عرفوهم بالتعصبِ الشديد الذي يفارقون به ادْيانهم» (طبرسي، 1386ه‍، ج 2، ص263ـ 265).

امام فرمود: تفاوت در اين است كه عوام يهود، علماي خودشان را به آن مي‌شناختند كه صريحاً دروغ مي‌گويند، مال حرام مي‌خورند، از عوامشان رشوه مي‌گيرند و احكام خدا را تغيير مي‌دهند به سبب توصيه‌ها، ميانجيگري‌ها، وساطت‌ها و قراردادها. همچنين عوام بني‌اسرائيل علماي خود را به تعصب شديدي مي‌شناختند كه علماي آنان داشتند و اين نيت و خودخواهي و عصبيت آنان را از دين خدا جدا مي‌ساخت.

«و انهم اذا تعصّبـوا ازالوا حقوق مَن تعصَّبوا عليه و اعطوا ما لايستحقّه مَن تعصّبوا له من اموال غيرهم و ظلموهم مِن اجلِهِمْ» (همو). علماي آنان به واسطه خودخواهي و عصبيت وقتي از شخصي نظرشان بر مي‌گشت، حقوق او را ناديده مي‌گرفتند و حق او را اعطا نمي‌كردند و بالعكس به كسي كه تمايل داشتند، منافع را به سوي او سرازير مي‌كردند و از اموال ديگران بدون استحقاق به او مي‌بخشيدند و مرتكب محرمات مي‌شدند. در واقع امام صادق(س) اگر چه وضعيت علما و عوام يهود را بيان مي‌كردند، اما بعيد نيست كه اوضاع زمان خود را ترسيم و شيوه حكومت حاكمان و عالمان وابسته به حكومت را بيان مي‌‌نموده‌اند كه اموري چون موارد ذيل بر آنان صادق بوده است:

الف ـ از عدالت خارج و اهل فسق بوده‌اند چنانچه در عبارت بعدي مي‌فرمايد: «من فعل ما يفعلونه فهو فاسق».

ب ـ لياقت پيروي را نداشتند چون به جاي حكم خدا بر خود محوري و منافع خود تكيه مي‌كردند.

ج ـ مردم نبايد به اينها روي مي‌آوردند، نه در مقام فتوي و نه در مقام قضاوت و نه در مقام حكم، چنانچه در مقبوله عمربن حنظله مي‌فرموده‌اند: «يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به». امام در ادامه روايت به فقيهان و عالمان واقعي اشاره كرده‌اند.

نكته قابل توجه در كلام امام صادق(س) آن است كه در دنباله اين كلام مي‌فرمايد «واضطرُا بمعارفِ قلوبهم الي انّ من فعلَ ما يفعلونه فهو فاسقٌ» (طبرسي، 1386ه‍، ج 2، ص263ـ 265). يعني عوام يهود به اجبار ادراك باطني و وجدان و معرفت قلبي مي‌دانستند كه عالمانشان اين گونه رفتار مي‌كنند و مصداق فسق هستند. يعني رفتار آنان خود بيانگر انحراف آنان بود و اين مسأله بر اساس شناخت و تمرد و تشخيص فطري براي عوام آنان روشن بود. اين جاست كه بايد گفت آنان به نداي فطرت نمي‌بايست از چنان عالماني تقليد مي‌كردند.

 

تبيين تكليف مردم عامي در پذيرش عالمان و مشرب آنان

«و من قد علموا انه لا يجوز قبول خبره و لا تصديقه في حكايته ولا العمل بما يؤديّه اليهم عمن لم يشاهدوه و وجب عليهم النظر بانفسهم في امر رسول‌الله صلي‌الله عليه و اله اذ كانت دلائله اوضح من ان تخفي و اشهر من ان لا تظهر لهم» (همو‍).

در اين جا امام(س) با هشدار دادن به عامه مردم وظيفه آنان را در تعامل با افرادي كه داعيه پيام حق دارند، روشن مي‌نمايد و مي‌فرمايد: وقتي مردم علمايي را ديدند كه به رغم ظاهر خويش دروغ مي‌گويند، عادلانه عمل نمي‌كنند، تعصب مي‌ورزند، و در ابلاغ پيام خدا و انبيا امين نيستند، بايد به اين نتيجه برسند كه قبول و پذيرش خبر و سخن چنين عالماني الزام‌آور نيست. خداوند هم التزام عملي براي مردم در برابر ايشان قرار نداده است؛ زيرا مردم وقتي بواسطه عدم هم زماني با پيامبرشان (حضرت موسي(س)) احكام را از او نشنيده‌اند، و از طرفي مي‌دانند كه علمايشان در وساطت و انتقال امور امين و صادق نمي‌باشند، لازم است خودشان درصدد تحقيق درباره احكام صادره از سوي رسولخدا(ص) بر آيند و دلايل را به دست آورند زيرا دلايل پيامبر(ص) واضح‌تر از آن است كه پنهان گردد و بر آنها ظاهر نشود.

در اين جا شايد مراد امام صادق(س) آن باشد كه همه انسان‌ها به بداهت فطرت سليم و عقل و تشخيص باطني مي‌فهمند كه انبياي الهي برخلاف عدالت و حكمت و علم و سعادت مردم سخن نمي‌گويند و بر همين اساس اكاذيب و تعصب و حميت جاهلي و ادراكات بر اساس «حمق» را در مي‌يابند. عوام هم وظايفي دارند كه نمي‌توانند به دليل عوام بودن سخن هر عالم نمايي را پذيرا شوند. بويژه آنكه با صداقت، حفظ امانت، علم، حكمت و عقلانيت بر اساس وحي مغاير باشد.

 

تبيين وظايف عاميان امت در فرايند تاريخ بشريت تا قيامت

امام(س) پس از بيان يك مصداق روشن از انحراف عالمان يهود و بيان ملاك‌هاي تمييز و تشخيص، از باب تأكيد دوباره بر كبراي كلي در فرآيند تحقيق از عالمان به امت اسلامي صراحتاً‌ مي‌فرمايد: «و كذلك عوامّ امتنا اذا عرفوا من فقهائهم الفسق والعصبيّه الشديده و التكالب علي حطام الدنيا و حرامها و اهلاك من يتعصبون عليه و ان كان لاِصلاح امره مستحقّاً، و بالترفرف بالبّر و الاحسان علي من تعصّبوا له و ان كان للاذلال و الاهانه مستحقّاً» (طبرسي، 1386 هـ ، ج2،  ص 263 ـ 265).

عوام امت ما هنگامي كه از فقهاي خود فسق ظاهر ديدند، و استبداد و استكبار فكري و خودرأيي را در امور ايشان مشاهده نمودند (كه با اصل قوانين ديني سازش نداشت) و يا اينكه آنان را نسبت به حطام دنيا و حرام از آن مشتاق يافتند؛ چنان كه در حال تكالب (يعني مثل حيواناتي [سگها] براي ربودن جيفه‌اي بر هم سبقت مي‌گيرند تا آن را بربايند و بر سر آن دعوا مي‌كنند به تعبير روشنتر آنكه روحيه ارزشي را از دست داده و بعناوين مختلف بر سر حطام و جيفه دنيوي چون رياست و مقام چونان «كلب» در مقام دعوا و مقابله بر مي‌آيند) و خلاصه آنكه به صور مختلف اين تعصب و تكالب را ظاهر مي‌سازند و بر سيره عدالتمحور و حقگستر نيستند و اگر كسي در مقام مخالفت با آنان بر آيد، يا با شيوه ايشان موافقت ننمايد، در مقام مقابله با او بر آيند و تا حد «اهلاك» و كشتن او اقدام كنند. و عرض و جانش را در معرض خطر جدي قرار دهند؛ و بالعكس با كساني كه با آنان سر و سري دارند و از شيوه آنان طرفداري مي‌كنند، انعطاف نشان مي‌دهند، يا ايشان را مورد احسان و نيكي قرار مي‌دهند و بناحق درباره آنان سخاوت و بذل مي‌نمايند؛ اگر چه اين طرفداران به اهانت و اذلال استحقاق دارند؛ در اين صورت عوام امت ما هرگز نمي‌توانند و مجاز نيستند كه ايشان را بعنوان عالم و فقيه دين بدانند يا از اينان تقليد و الگوبرداري كنند. زيرا اين همان تقليد مذموم است لذا امام(س) در پايان اين استدلال مي‌فرمايد: «فهم مثل اليهود الذين ذمّهم الله بالتقليد لِفَسْقَه فقهائهم» اگر از امت ما مردمي مانند عوام يهود به اين گونه فقيهان فاسق تقليد و متابعت و حمايت نشان دهند، مورد مذمت خدا هستند؛ زيرا فسق فقيهانشان را ديد‌ه‌اند و با اين حال به پيروي آنان گردن نهاده‌اند.

 

خطوط كلي تعامل عامي و فقيه

از موارد فوق به دست مي‌آيد كه مردم عامي در تعامل با فقيهان بايد نكاتي را به صورت دقيق و واقع‌گرا مورد توجه قرار دهند كه بعضي از آن نكات به اين قرارند:

الف ـ تقليد از انساني كه داعيه علم و پيشكسوتي دارد، بدون تحقيق و تتبع و ارزيابي انديشه و گفتار و رفتار در انديشه اسلامي و شيعي جايي ندارد. لذا بايد در تقليد مثبت و مورد تأييد حتماً شرايط لازم در فقيه مورد ارزيابي از طريق اهل خبره و بصيرت صورت پذيرد.

ب ـ اصل رجوع جاهل بـه عالم در انديشه شيعي بسيار مقبول است، اما در امر تقليد به كسي عالم و فقيه اطلاق مي‌شود كه محور تلاش و انديشه و عمل او حكم خدا باشد، نه منافع فردي، حزبي و گروهي و نه منافع مالي و غيره...

ج ـ از مفهوم مخالف عبارت امام(س) كه مي‌فرمايد: «اذا عرفوا من فقهائهم الفسق...» اين گونه استنباط مي‌شود كه عدالت جزء شرايط فقيه و عالمي است كه مردم مي‌خواهند احكام دين و مباني و انديشه ديني را از او پذيرا باشند.

د ـ تعصب و حميت و وابستگي و استبداد در رأي و خودكامگي فكري و رفتاري به دور از منش و روش فقيهان واقعي در انديشه شيعي است.

هـ ـ حرص ورزي و طمع‌گرايي بر مطامع و مقامات دنيا و تنازع و دعوي كه در ميان رؤسا و صاحب منصبان دنيايي مورد توجه است، اگر در فقيه يافت شود، ضد ارزش و دال بر فسق و بي‌كفايتي و عدم قابليت او در تدبير امور ديني است؛ زيرا دين خدا هرگز نبايد آميخته به هوي و دغدغه‌هاي دنيوي گردد. و الّا ارمغان آن تحريف، كتمان يا التباس است كه در مباحث قبلي اهميت مقابله با آن در انديشه ديني روشن گرديد.

و ـ هرگز دين و مقام ديني و رسالت پيام‌رساني شريعت نبايد مشوب و آميخته با دادوستدها و حفظ منافع و دفع معناي قبيله‌اي، قومي، حزبي و حتي مليتي قرار گيرد.

ز ـ دين خدا بايد دست نخورده به دست بندگان برسد و از هرگونه اختلاط و التقاط و انحراف مصون و محفوظ بماند؛ لذا عالم ديني با پذيرش اين سمت نه تنها بايد از گرايش‌هاي مذموم بدور باشد، بلكه عاملي در مقابله با آن و نفي فساد و مفسده و تحريف و انحراف و كجروي و استبداد باشد.

ح ـ ائمه(س) از عالماني كه مرتكب قبايح و فسق مي‌شوند، ابراز برائت نموده‌اند و براي آنكه مردم به انحراف مبتلا نشوند، خطوط اصلي شناسائي را كاملاً در دست مردم گذارده‌اند. بر همين اساس از طرفي صفات فقيهان مطرود را بيان و از سوي ديگر شرايط فقيهان و مبلغان ديني را بيان نموده‌اند و نيز در جهت معرفي فقيهان مطرود و مذموم دسته‌بندي و ملاك‌هايي را ارائه كرده‌اند كه هم كاملاً روشن و هم قابل انطباق با هر شرايط زماني و مكاني است.

مختصات فقيهان ارزشمند و بررسي عوامل انحراف فقيه

در اين بخش گويا امام(س) اراده مي‌فرمايد كه به آيندگان هم روشنگري نماييد، چنان كه در بيان علماي يهود در سلف به بررسي و بازخواني كامل اين قضيه پرداخت. در بسياري از موارد امام صادق(س) از قضاياي گذشتگان مسير آيندگان را ترسيم مي‌نمايد و آنان را به دقت و تيزبيني در بدست آوردن شريعت نبوي و سنت علوي و شيوه جعفري بدور از انحراف و التباس دعوت مي‌نمايد.

در اين جا هم به بيان شرايط و صفات فقيهان و راه شناخت درست ايشان مي‌پردازد و يك كبراي كلي براي همه ازمنه و امكنه تبيين و روح كلي حاكم بر فقاهت شيعي را با كوتاه‌ترين عبارات اما عظيم‌ترين مفاهيم آموزش مي‌دهد. اين عبارت امروز هم براي همه اهل بصيرت و دارندگان دغدغه فقاهت در شريعت راهگشاست كه:

«فاما من كان من الفقهاء، صائناً لنفسه، حافظاً لدينه، مخالفاً لهواه، مطيعاً لأمر مولاه فللعوام ان يقلدوه و ذلك لايكون الا بعض الفقهاء الشيعه لاجميعهم».

حضرت فقيهان را در عبارت دو دسته مي‌نمايند، بخش اول در نوع بيان بخش دوم مستور، ليكن به روشني مفهوم و معلوم است. لذا با تعبير «من الفقهاء» اين تقسيم و تبعيض و جداسازي كاملاً روشن مي‌گردد. يعني فقيهان دو دسته‌اند.

الف ـ آناني كه شايستگي پيروي و تقليد دارند، كساني هستند كه نگهبان نفس خود و در صيانت و عصمت آن تلاشگرند، در عين آنكه حافظ دينشان و مخالف هواي نفس و گرايش‌ها و اميال آنند و به دستورات مولايشان انقياد و اطاعتورزي دارند؛ اين جاست كه مي‌توانند واسط ميان خدا و پيامبر و اوليايش با مردم زمان خـويش باشند. در اين صورت بر عامه مردم تقليد از آنها واجـب است و اينان بعضي از فقهاي شيعي هستند نه همه آنان.

ب ـ‌ كه در برابر دسته اول يعني فاسقان در برابر شايستگان محسوب مي‌شوند خود سه دسته هستند كه بر اساس اغراض و اميال متفاوتند.

دسته‌بندي فقيهان مغرض و فاسد در بيان امام صادق(س)

«فانه من ركب من القبايح و الفواحش مراكب فسقه العامه لا تقبلوا منا عنه شيئاً ولاكرامه» فقيهاني كه قابل اعتماد نيستند، آنانند كه مرتكب قبايح و فواحش مي‌شوند و چونان فاسقان عامه (مردم عامي يا فسقه عامه) بر مراكب زشتي و گناه سوار مي‌شوند و مانند آنان عمل مي‌كنند و در عين حال خود را فقيه مي‌خوانند. اينان نه از سوي ما رسالتي دارند و نه هرگز مورد قبول ما مي‌باشند و نه كرامت و ارزشي بر ايشان است. در نتيجه آنكه شما از ايشان چيزي را نپذيريد زيرا اينان حجت ما بر شما نيستند. نكته قابل توجه اين است كه امام(س) از سر دردمندي تبصره‌اي را از باب تنبه بيان مي‌كنند با اين تعبير كه «و انما كثُرَ التخليط فيما يتحمل عنا اهل البيت لذلك» يعني بسا جاي تأسف و نگراني است كه اينان در آنچه از ما اهل‌بيت نقل مي‌كنند، موادي را هم از خود داخل مي‌نمايند و با التقاط و امتزاج آن را به خورد مردم مي‌دهند. در اين جا امام(س) صراحتاً با التقاط و تحريف و امتزاج از سوي اين گونه افراد مقابله مي‌نمايند و فقيهاني را امين و حجت از سوي ائمه مي‌دانند كه نهايت امانت را در انتقال و ارتباط حفظ مي‌نمايند.

در مقام بررسي علل اين التقاط و تخليط آنان را بر اساس سه انگيزه به سه دسته تقسيم مي‌نمايد: اولاً ـ كم معرفتي و بي‌سوادي «لان الفسقه يتعلّمون عنّا فيحرفونه باَسره بجهلهم و يضيعون الأشياء علي غير وجهها لقله معرفتهم».

بعضي بواسطه كمي معرفت، مطالب ما را درست درك نمي‌كنند و دچار تحريف آن مي‌شوند. لذا تعابير ما را در غير مسير درست خود تأويل و تفسير مي‌كنند و به همين دليل مطالب را در جاي خود درست بيان نمي‌كنند و قرباني مي‌نمايند؛ يا در تبيين و تفهيم آن دچار اشكال و انحراف مي‌شوند و بواسطه جهلشان از ناداني خود بدان مي‌افزايند و اين گونه به دين حق و شيوه ما آسيب مي‌رسانند. از طرفي راه بندگان را به سوي خدا و اوليايش مسدود و از طرف ديگر ما را در نگاه‌ شيعيان و دوستان ضايع مي‌نمايند.

دسته دوم بدتر از دسته اولند «وآخرون يتعمدون الكذب علينا ليجرّوا من عرض الدنيا ما هو زادهم الي نار جهنم» مختصات اين دسته آن است كه جاهل نيستند و نقص معرفتي ندارند، بلكه از روي تعمد و قصد بر ما دروغ مي‌بندند، تا به متاع دنيا برسند و زاد و توشه خود را براي جهنم فراهم سازند. مانند همان جاعلان حديث و راويان دروغيني كه پس از وفات پيامبر(ص) به جعل و بدعت گذاري و توسعه اكاذيب و تبديل احاديث پرداختند كه در بخش‌هاي قبلي بدان پرداخته شد.

اما دسته سوم «و منهم قومٌ «نُصّابٌ» لا يقدرون علي القدح فينا، يتعلمون بعض علومنا الصحيحه فيتوجهون به عند شيعتنا و ينتقضون بنا عند نصابنا ثم يضيفون الي اضعاف و اضعاف اضعافه من الاكاذيب علينا التي نحن برآءُ منها. فيتقبله المستلمون من شيعتنا علي انه من علومنا فضلوا و اضلوا».

دسته سوم كارشان زشت‌تر از دسته دوم است. اينها قومي هستند كه مخالف و دشمن ما هستند و چون نمي‌توانند ما را قدح كنند و از ما و علوم ما عيبي بگيرند، به حيله به شاگردي و تعليم بعض علوم از ما اقدام مي‌كنند، تا مورد توجه شيعيان ما قرار گيرند و از اين طريق كسب حيثيت مي‌كنند؛ ولي از سوي ديگر در كنار دشمنان و در نزد نصاب ما به بدگويي و نقيصهسرايي مي‌پردازند و براي رسيدن به اهداف نادرست خود چندين برابر دروغ مي‌بافند (دروغ‌هايي كه ما خود از آن بيزاريم). سپس مردمان ساده دل و سليم از شيعيان ما اين حرفها را بعنوان حرف ما مي‌پذيرند. اين گروه منافق و خائن هم خود و هم ديگران را به گمراهي وا مي‌دارند. اين دسته ضررشان به ضعفاي شيعي بيشتر از يزيد و جيش او در برابر حسين‌ بن‌ علي(س) است «و هم اضرُّ علي ضعفاء شيعتنا من جيش يزيد علي الحسين بن علي عليه‌السلام و اصحابه فانهم يسلُبُونهم الارواح و الاموال» امام صادق(س) در اين جا به روشنگري تام مي‌پردازد و خطر ايشان را كه دزدان جان و مـال و روان انسان‌ها هستند، بيان مي‌نمايد و شيعيان را از وجودشان تحذير مي‌نمايد. سپس در تكميل اين مطالب مي‌فرمايد: «و يدخلون الشكَّ و السبقه علي ضعفاء شيعتنا فيضلونهم و يمنعونهم عن قصه الحق المصيب» اينان كساني هستند كه از ورود شك و شبهه در دل افراد ساده شيعه كوتاهي نمي‌نمايند و در صدد گمراهي شيعيان عامي ما و بازدارندگي آنان از دريافت حق و صواب و حقيقتند.

اينها گوشه‌اي از روشنگري امام صادق(س) به شيعيان و دوستداران آنان است كه حقايق را بدون كليگويي و ابهام و بدون اغماض و مصلحت‌گرايي براي مردم بازگو مي‌كند و چهره‌هاي حليه‌گر و منافق و فاسق را ولو اينكه در لباس عالم و فقيه درآيند، براي مردم عامي بر ملا مي‌سازد.

گويا امام صادق(س) در آينه وحي و معرفت و عرفان برگرفته از اخلاص دقيقاً معضلات و كليدهاي انحراف را در طول تاريخ بشريت، مشاهده مي‌نمايد، و آنچه را كه در مسير هدايت بشري زمينه‌ساز اضلال و گمراهي است، تبيين مي‌نمايد. اين همان نقطه عزت و اقتدار و كلان انديشي در فقه جعفري و جامعيت در پاسخگويي كلام امام(س) است كه ضرورت استمداد از نيروي عظيم ولايت انسان معصوم را بر بشر اعلام مي‌دارد. ضمن آنكه تداوم رسالت نبوي و تفكر علوي را عملاً القا مي‌نمايد، و حلقه ارتباط جدش رسولخدا(ص) و اميرالمؤمنين علي(س) با شيعيان زمينه‌ساز حق و عدالت برقرار مي‌نمايد.

در پايان اين حديث كلام را با سخني از رسول خدا(ص) و پيامي از اميرمؤمنان به پايان مي‌برد، گويا در تتمه بيانات شيوا و مستدل، امضا و مهري از تأييد اجداد مطهرش، بر مطالب خود وارد مي‌نمايد.

«ثم قال: قال رسول‌الله «اشرارُ علماء امتّنا المضلّون عنا القاطعون للطرق علينا المُسّمون اضدادنا باسماءنا، المقلبون اندادنا بالقابنا...» بدترين علماي امت ما كساني هستند كه مردم را از راه ما دور و گمراه مي‌كنند، و راه ما را به روي آنان مي‌بندند و دشمنان و مخالفان ما را به نام ما مي‌خوانند (مثل عنوان خليفه يا اميرالمؤمنين) و با القاب ما بازي مي‌كنند و آن را درباره انداد ما به كار مي‌برند.

ثم قال: «قيل لاميرالمؤمين(س) من خير خلق الله بعد الأئمه الهدي؟ .... قال العلماء اذا صلحوا، قيل فمن شرار خلق‌الله بعد ابليس و فرعون و نمرود...» در اين جا امام(س) چند موضوع را با بيان اين دو نكته روشن مي‌سازد. «قال العلماء اذا افسدوا» (طبرسي، 1386هـ، ج 2، ص 263ـ 265).

 

انديشه فقهي فقيهان از اين حديث

شيخ انصاري مي‌گويد اين حديث شريف كه آثار صدق از آن ظاهر است، دلالت بر آن دارد كه قول عالمي مورد پذيرش است كه به دوري و تحرز از كذب شناخته شده، بلكه از ظاهر آن اعتبار عدالت، بلكه بالاتر از عدالت از صفات ارزشي در فرد دلالت دارد (تهراني، 1415هـ ، ج 2، ص 99).

سيدمحمد كاظم يزدي طباطبايي در بحث احكام تقليد در مسأله 22 بعد از آنكه عدالت را براي مفتي لازم مي‌داند، با استناد به اين روايت، مي‌فرمايد علاوه بر آنكه عدالت مفتي لازم است، از اين روايت اين گونه به دست مي‌آيد كه عالم ديني كه در مقام فتوي است «نبايد مقبل به دنيا و روي آورنده به آن و حريص بر حفظ منافع آن و تلاشگر در راه تحصيل دنيا باشد. لذا مي‌فرمايد: «و ان لا يكون مُقبلاً علي الدّنيا و طالباً لها، مكّباً، مُجدّداً في تحصيلها» (طباطبايي، 1370، ج 1، ص 10).

سيدابوالحسن اصفهاني در ايراد به اين كلام سيد محمدكاظم طباطبايي مي‌گويد اقبال بر دنيا و طلب دنيا اگر به شكل محرم باشد، خود موجب فسق است و منافات با عدالت دارد پس وقتي ما گفتيم در مفتي عدالت شرط است، ديگر اين شرايط [مذكور در كلام صاحب عروه] زايد است كه بگوييم اقبال بر دنيا نداشته باشد و در طلب آن نباشد و.... (تهراني، 1415هـ ، ج2، ص 99).

 

قرآنباوري، سنتمحوري، استدلال و استنباطپروري

مهم‌ترين و اولين خصيصه‌اي كه در فقه جعفري بسيار مورد تأكيد و بر گرفته از همان شيوه ولايتمحوري و حق باوري است، آن است كه امام صادق(س) اجتهاد مبتني بر قرآن و سنت را با توجه به اسلوب صحيح اجتهاد كه اتخاذ آن اسلوب بر پايه اصول و قواعد كارآمد از بطن قرآن بود، به كار مي‌گرفتند و در آموزش و ممارسات عملي بر آن تأكيد مي‌نمودند.

امام(س) قرآن باوري را ركن نجات امت اسلامي و بويژه شيعيان مي‌شمرد لذا در توصيه‌هاي خويش چونان آباي گراميشان بر اين سرمايه عظيمي كه تا قيامت در دست مسلمين است اصرار مي‌ورزيدند.

در مكتب فقهي اهل‌بيت (عليهم‌السلام) اين كتاب رسالتي جهاني به بلنداي تاريخ بشريت براي پاسخگويي تام و صحيح دارد؛ كتابي كه «هدي للعالمين» و «ولا رطب و لايابس الا في كتاب مبين» (انعام،59) است؛ كتابي كه «خيرالفاصلين» و «رحمةٌ للمؤمنين» و «هدي للمتقين» «بصائر للناس» و «انه لقول فصل و ما هو بالهزل» (طارق،14) است.

كتابي كه براي گمشدگان، و بيراهه‌رفتگان «نور» و براي درماندگان راه زندگي «شفا» و براي طالبان حقيقت «كتابٌ فصلناه علي علمٍ» (اعراف،52) و براي اهل استدلال «بينه» و «برهان» و براي اهل تشخيص «فصل» و «فرقان» و براي طالبان حقيقت «تبيان» معرفي گرديده است.

كتابي كه اگر مي‌گويد «ان الحكم الا لله»، نه فقط به لحاظ بندگي محض و عبوديت بلكه بر سبيل تعقل و حكمت است و در كنار حكم خدا به حاكميت انسان‌هاي وارسته و به اطاعت آنان امر مي‌كند و قرآن ناطق را در كنار قرآن صامت قرار مي‌دهد.

كتابي كه مهمترين اصول زندگاني انساني چونان «تعقل» و «تفكر» لازمه آموزش و ارتباط با آن است آن گونه كه اگر تلاوت و قرائت آن همراه با تأمل در بطن نباشد و غورگرايي و فرونگري در آن صورت نپذيرد محكوم به مسدود بودن دريچه‌هاي دل و فهم دقيق آن است؛ زيرا قرآن نسبت به چنين قرائت و چنين انساني بر سبيل مانعه الخلوا مي‌فرمايد «افلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها» (محمد،24) يعني يا تلاوت بر اساس تعقل، يا مسدود نمودن دل. اشاره به اينكه دل بيدار و انديشه هشيار آن گونه با مفاهيم قرآن عجين است كه نمي‌تواند با آن ارتباط برقرار نمايد، در حالي كه تأمل و تفكر در اين ارتباط نباشد.

كتابي كه همه علوم و مكنونات عالم در آن جمع است، به ظاهر كتاب مسطور (طور،2) و «و في رق منشـور» است ولي در حقيقـت خاستگاه آن مـاوراء عالم ماده «و البيت المعمور» است بلكه بالاتر «و هو بالافق الاعلي» (نجم، 7) است.

معلم آن «علّمه شديد القُوي ذو مرّه فاستوي» است و مبلغ و مبشر آن  «ما ضلَّ صاحبكم و ما غَوي و ماينطق عن الهوي» (نجم،2ـ3) خاتم‌الانبيا و مورد تصديق و اخبار همه پيامبران سلف و اوصياي خلف آنان است.

كتابي كه قوانين آن بر اساس توسعه تزكيه و ايمان و انزال آن بر مبناي «انزل الكتاب بالحق والميزان» (شوري،17) است، تا اينكه مردم را بر «ليقوم الناس بالقسط» (حديد،25) قوام و اعتدال بخشد «ولا تطغوا في‌الميزان» (الرحمن،10) را در ميان بندگان تثبيت نمايد، باشد كه امت اسلام بدور از هر افراط و تفريط و در سايه دستورات اين «نور مبين» و «قرآن حكيم» و «هادي صراط مستقيم»، زندگي خود را نظام و اعتدال بخشند و به عنوان «امت وسط» براي همه امم و ملل عالم «شهداء علي الناس» (بقره، 143) و منادي «كونوا قوّامين بالقسط شهداء لـله» (نساء، 135) براي انسان فرو رفته در ظلم و بي‌عدالتي و طغيان و ظلمت باشند.

شيعه نه ‌تنها بواسط تمسك بر عترت از كتاب فاصله نگرفت، بلكه با استمداد از سنت و عترت خواست شيوه استناد و استنباط و تمسك واقعي به قرآن را بازگو كند. شيعه مي‌خواست با تبيين جايگاه مفسران حقيقي قرآن كه «والرّاسخون في العلم» (آل‌عمران، 6) هستند دست آناني كه «في قلوبهم زيغٌ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه وابتغاء تأويله» (آل‌عمران، 6) را از دامان كتاب وحي كوتاه گرداند. آنان كه براي رسيدن به مقاصد سوء خود هميشه در طول تاريخ از مقدسات بهره مي‌جويند و آن را سپر بلاي خويش قرار مي‌دهند و با تحريف و كتمان و التباس حق و باطل و ايجاد تفرقه و بدعتگذاري و التقاط و جمود، دين را وسيله ابراز توجيه دنياي خود قرار مي‌دهند. آنان كه دين ملعبه دنياي آنان «و لعق علي السنتهم» است. آنان كه به نام اصلاحات افساد مي‌نمايند و آنان كه «و مكروا و مكرالله» را مصداقند و انديشه «يخادعون الله والذين امنوا» (بقره، 9) را در سر مي‌پرورانند. آنان كه «اولئك الذين اشتروا الضلاله بالهدي فما ربحت تجارتهم» (همو، 16) را مقصد خود قرار مي‌دهند و در هر دوره و زماني براي رسيدن به منافع و مطامع خود از هيچ خيانت و خباثت و جنايتي دريغ نمي‌ورزند. شيعه مفهوم واقعي «اني تاركٌ فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل‌ بيتي ما ان تمسكتم بهما لن تضلّوا ابداً» (ابن حنبل، 1412هـ، ج4، ص 366) را به جان و دل خريده بود. او مي‌خواست اين انديشه والا را تفهيم نمايد كه اگر كاملترين قانون در اختيار بشريت فاقد رهبري معصوم قرار گيرد، از آن بهره‌اي نمي‌برد؛ زيرا عامل و مبين و ناطق واقعي ندارد. لذا از طرفي تأكيد و تمسك و توجه تام را به قرآن مي‌نمود و از طرفي معيت آن را با عترت و تجلي واقعي آن را در ولايت و امامت تثبيت مي‌نمود.

در انديشه فقه جعفري انسان ‌بايد از ظاهر قرآن عبور كند و به بطن آن فرود آيد. فقط به تلاوت و ثواب اكتفا ننمايد كه از آن بعنوان راه زندگي و نور در ميان ظلمت، و بصيرت در ميان تاريكي و كدورت استمداد كند. لذا امام صادق(س) كراراً در بيانات متعدد از رسولخدا(ص) اهميت بطن‌گرايي، تعمق باوري و استدلالپروري را بر مبناي درك و ارتباط درست با قرآن تفهيم مي‌نمودند. از باب نمونه به بعضي از آنها اشاره مي‌شود.

 

جايگاه قرآن در انديشه جعفري

امام صادق(س) در روايتي صحيح السند مي‌فرمايد: «ان هذا القرآن فيه منار الهدي و مصابيح الدجّي فليجل جال بصره و يفتح للضياء نظره فاِنّ التفكّر حياهُ قلبِ البصير، كما يمشي المستنير في‌الظلمات بالنور» (الكليني، بي‌تا، ج 4، ص 400). همانا در اين قرآن جايگاه هدايت مستقر گرديده و چراغ‌هاي نوراني براي شب تاريك در آن مقرر است. پس شخص تيزبين و واقع‌گرا بايد در آن غور كند و ديده تيزبين خود را بنمايد و براي دريافت تابندگي آن دقت نظرش و اقصي توجهش را بگشايد و در بطن آن به تفكر و غور بپردازد كه همانا تفكر موجب نشاط و حيات قلب انسان بصير است و چشمه‌هاي حيات قلب با تفكر جوشيدن مي‌گيرد چنانچه براي جوياي نور در تاريكي‌ها، چراغ نور، راه را مي‌نمايد.

در تعبير ديگري امام صادق(س) مي‌فرمايد: «له ظهر و بطنٌ فظاهره حكم و باطنه علم، ظاهره انيق و باطنه عميق له نجوم و علي نجومه نجوم لاغصي عجائبه ولاتُبلي غرائبه فيه مصابيح‌الهدي و منار الحكمه .... فعليكم بحسن التخلّص و قله التربّص» (الكليني، بي‌تا، ج 4، ص 400). براي اين قرآن ظاهري و باطني است؛ در ظاهر حكم مشهود است، اما در باطن علم مي‌تراود. ظاهرش جلوه و زيبايي تمام است و باطنش عميق و ژرف و گسترده. قرآن داراي نجومي است كه خاستگاه روشنايي است و بر هر ستاره‌اي ستارگاني ديگر كه درخشش آن را براي انسان تعقل‌گرا افزوني بخشد و هر چه انسان در آن بيشتر غور نمايد، دلش روشنتر و به درك واقعيات نزديكتر است. پس بر شما باد كه در تاريكي‌ها بواسطه نور قرآن تخلص يابيد و در دشواري‌هاي زندگي كمتر انتظار بريد. بر همين عنوان در صدر حديث هم مي‌فرمايد «فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن».

اي بشريت فرو رفته در حيرت و تاريكي و بحران و بي‌خبري و اي فرو رفتگان در ظلمت، آن گاه كه فتن و آشوب‌هاي دنيا و هواداران آن بر شما مي‌تازد چونان ابرهاي تيره و تار كه در تاريكي شب بر شما چيره مي‌شود، و راه زندگي در پيش روي شما محو مي‌گردد، بر شما باد كه به قرآن روي آوريد. «و هو  الدليل يدّل علي خير سبيلٍ و هو كتاب فيه تفصيل و بيانٌ و تحصيل» (همو، ص 399).

 

جايگاه قرآن در قانون‌گذاري

در انديشه جعفري كتاب خدا بنيان قانون‌گذاري و روح حاكم بر نظام جوامع بشري است. در اين نظام قانون‌گذاري همه چيز در جاي خود قرار دارد و هم چون نظام طبيعت و خلقت از نظم، اسلوب و هدفمندي و جامعيت و كثرت در عين وحدت، و وضع اشيا در جايگاه خاص خود برخوردار است، و روح نظم و قانونمداري بر عالم حاكم است و اين حاكميت نظم خود دليل بر ناظم حكيم و قادر عليم است كه «الذي احسن كل شيء خلقه» (سجده، 7) اشاره است به اينكه مبدأ فاعليت در عالم كون هر موجودي را در زيباترين صورت و حكيمانه‌ترين سيرت قرار داده است. يعني هم ظاهر آن زيبا و هم باطن آن تابع حكمت و قانون و علت است. ظاهر خلقت اگر چه در عالم كون تابع تغيير و تحول است، ليكن اين تغيير و تحول بي‌حساب و كتاب و دليل و منطق نيست و قانون و نظم هدفمند و حساب و كتاب پشت آن با ديده عقلاني مشهود است.

بر اين اساس قرآن كريم در شيوه استدلال خويش هميشه در استدلال به معقولات از محسوسات بهره مي‌جويد؛ اولاً ـ نفس محسوسات از نظم و اسلوب در عين شدن و تحول و تغيير برخوردار است؛ ثانياً ـ در پشت آن قدرت حكيمانه و دست غيب مدبرانه‌اي بر عالم حاكم است كه از ذره تا خورشيد همه از اسما الحسناي او حكايت دارند و با زبان تكوين بر «الله لا اله الا هو الحيّ القيوم» شهادت مي‌دهند و در عرصه تكوين به تسبيح او مشغولند.

در نظام تشريع نيز شيوه قانون‌گذاري بر محور توحيد و انديشه توحيدي است. اين نظام از اسلوب متقن و حكيمانه‌اي برخوردار است كه هر حكمي تابع مصلحت و تابع علت و حكمت است و گذر زمان و مكان و تغيير مواد و ابزار و افراد در روح قانون‌گذاري اثري ندارد.

استاد مطهري در اين زمينه مي‌گويد «همه نيازهاي بشر متغير نيست. نيازهايي كه مربوط به معني زندگي انسان است، ثابت است و نيازهايي كه مربوط به شكل و صورت زندگي انسان است، متغير و متحول است. شما نمي‌توانيد اين مطلب را كه شكل زندگي دائماً تغيير مي‌كند، دليل بگيريد بر اينكه روح زندگي هم بايد تغيير كند. مسائل ديني متوجه روح زندگي است» (مطهري، 1380، ص 41).

ايشان در بحث ديگري مي‌گويد اسلام قانون است نه پديده؛ و آنچه متغير است پديده است. قرآن نيز مي‌گويد اسلام باقي مي‌ماند، ولي پيغمبر مي‌ميرد.

درباره پيامبر مي‌گويد «انك ميتٌ و انهم ميتون» (زمر،30) ولي درباره اسلام و قرآن مي‌گويد: «انا نحن نزّلنا الذكر و انّا له لحافظون» (حجر، 9). البته اين كاغذها و جلدهاي قرآن كهنه مي‌شود، ولي آنكه هست حقايق قرآن است. ... قانون اسلام در واقع يك قانون موضوعه نيست، يك قانون طبيعي است كه از طرف خدا بيان شده و در اين قانون، طبيعت اجتماعي بشر در نظر گرفته شده است.

بنيانگذار فقه جعفري در جواب سؤال فردي كه ‌پرسيد چرا قرآن بر خلاف ساير كتب با تكرار، درس و نشر چيزي از تازگي و طراوتش را از دست نمي‌دهد، مي‌فرمايد: «لان الله تبارك و تعالي لم يجعله لزمان دون زمان و لالناس دون ناس فهو في كل زمان جديد و عند كل قوم غضّ الي يوم القيامه» (مجلسي، 1403هـ ، ج 89، ص96) اشاره است به اينكه شيء محدود به زمان و مكان وابستگي دارد، ولي كلام وحي از قبيل اشيا و ابزار نيست و محدوديت در آن راه ندارد. چون قانون هستي و علم كون و مكان و عالم ماده و ماوراء در آن موجود و جاودانه و جهان شمول است، هرگز كهنگي و فرسايش ندارد، در تعبير ديگري امام صادق(س)  فرمود در قرآن تاريخ پيشينيان و اخبار آيندگان آمده است يعني قرآن بر فراز زمان و مكان حاكميت دارد. دليل ديگر آن كه كتابي است از سوي خالق عالم و ذات لايتناهي است كه محدوديتبردار نيست و اوصاف او عين ذات اوست و كلامش ابدي است لذا جعفربن محمد به سماعه بن عمران مي‌گويد:

«ان العزيز الجبار انزل عليكم كتابه و هو الصادق البارّ فيه خبرُكم و خَبَرُ من قبلكم و خبر من بعدكم و خبر السماء و الارض ولو آتاكم من يخبركم عن ذلك لتعجبتم» (كليني، بي‌تا، ج 4، ص400). خداوندي كه قدرت قاهره‌اش همه هستي را فراگرفته، كتابش را بر شما فرو فرستاد در حالي كه كلامش برخاسته از صدق و نيكويي است. در آن خبر شما و قبل از شما و بعد از شما و همه اخبار آسمان و زمين مكنون است؛ به ‌گونه‌اي كه اگر كسي كه عالم به قرآن است، از اخبار و گفتني‌هاي آن پرده بردارد، قطعاً شما متعجب مي‌شويد.

در اين تعابير، صادق آل‌محمد(ص) دريچه‌اي از شناخت قرآن را به روي بشريت مي‌گشايد و اعتماد انديشمندان را در دريافت حقايق بر مبناي انديشه قرآني استوار مي‌سازد و تازگي و طراوت و مكانت و عظمت و جامعيت و ابديت را با دلايل روشن و عقلاني تبيين و سپس شيوه استنباط از آن را تشريح مي‌نمايد.

لذا مي‌فرمايد خدا آن را هرگز براي زماني غير زمان ديگر و براي مردمي غير از مردم ديگر قرار نداد. او كتاب را تبصره و مايه بصيرت و هدايت و رشد و فضيلت همه بندگان قرار داد و چون دست بشر از علوم و مكنونات آن كوتاه است، لذا براي هر زماني جديد و تازه و براي هر قومي تا قيامت پر جذبه و شيرين است (مجلسي، 1403ه‍، ج 89، ص 96).

در تعبير ديگري از اميرمؤمنان است كه «فتجلّي لهم سبحانه في كتابه من غير ان يكونوا رآهُ» (دشتي، 1379، خ 110)، خداوند در متن كلامش و بطن كتابش تجلي يافت تا بندگان او را به ديده باطن مشاهده كنند، ولو اينكه با ديده ظاهر او را نبينند.

امروز بشر گمان مي‌كند كه توانسته با كليدهاي راهگشاي علم و تجربه به حقايقي دست يابد و از طريق ابزار و آموزش، كلاس، درس، رايانه، دانشگاه، به واقعيات زندگي راه يابد. ليكن هر چه شتاب علمي او بيشتر مي‌شود، ابهام‌ها و مسائل غامض در مقابل او بيشتر مي‌گردد و از معنويات و اخلاق و بطن حقـايق

بيشتر فاصله مي‌گيرد.

تعبير قرآن آن است كه اگر انسان به دريافت علم حصولي از ظواهر عالم اكتفا كند، هم چنان در غفلت و تاريكي به سر مي‌برد و علم او يك علم لايه‌اي و قشري است كه بطن ندارد «يعلمون ظاهراً من الحيوه الدّنيا و هم عن الآخره هم غافلون» (روم، 7) مي‌فرمايد اكثر مردم از حقايق و بطن عالم غفلت مي‌ورزند و به ظواهري از علوم حيات دنيوي اكتفا مي‌كنند و چون از لايه ظاهر گذر نمي‌نمايند و از ماده به معنا و از جسم و نيازهاي جسماني به نيازهاي روحاني ورود و غور نمي‌نمايند، لذا به دنيا اكتفا نموده، از آخرت و عاقبت زندگي و هستي غافل مي‌مانند.

جرجي زيدان مسيحي درباره عظمت و پيشروي علمي مسلمين در قرون اوليه تاريخ اسلام و عظمت و حيرتي كه آنان در عالم ايجاد كردند كه همه انديشمندان و متفكران و عالمان ديني و غيرديني معطوف دنياي اسلام شدند، اين گونه مي‌گويد «توجه مسلمين به علوم از قرآن آغاز گشت. مسلمين به قرآن اعجاب داشتند، به تلاوت صحيح اهميت مي‌دادند، و تمام سعي خود را در فهميدن احكام قرآن مصروف مي‌داشتند. احساس نياز به درك و فهم الفاظ و معاني قرآني، علوم مختلف اسلامي را به وجود آورد» (مطهري، 1372، ص 449).

جرجي زيدان در جاي ديگر مي‌گويد همين كه مملكت اسلامي توسعه يافت و مسلمانان از افشاي علوم انساني فارغ شدند، كم‌كم به فكر علوم و صنايع افتادند و براي خود همه نوع وسايل تمدن فراهم ساختند و طبعاً در صدد تحصيل صنعت برآمدند ... بيش از ساير علوم به علوم عقلي چون فلسفه علاقه‌مند شدند. رسول‌اكرم(ص) آنان را به علوم و بخصوص فلسفه تشويق مي‌نمود و از آن جمله مي‌فرمود «علم بياموزيد اگر چه در چين باشد»، «حكمت گمشده مؤمن است»، «آموختن علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است» (مطهري، 1372، ص449).

استاد مطهري درباره رخداد عظيمي كه در سايه نهضت علمي مسلمين در صدر اسلام ايجاد گرديد، مي‌گويد نقطه آغاز، قرآن است. مسلمانان علوم خويش را از تحقيق و جستجو در معاني و مفاهيم قرآن و سپس حديث آغاز كردند. لذا نخسين شهري كه جنب‌وجوش علمي در آن پيدا شد مدينه بود و نخستين مراكز علمي مسلمين مساجد ... و نخستين معلم شخص رسولخدا(ص)

بود (همو، ص 439). استاد درباره انقلاب و تحولي كه امام صادق(س) در پرتو تمسك به قرآن و حديث ايجاد كردند، مي‌گويند يك شور و نشاط علمي در ميان مردم پديد آمد؛ شور و نشاطي كه در تاريخ بشر كم ‌سابقه بود كه ملتي با اين شور و نشاط به سوي علوم روي آورند اعم از علوم اسلامي، ... مثل قرائت، علم تفسير، علم حديث، علم فقه، مسائل مربوط به كلام و قسمت‌هاي مختلف ادبيات يا علومي كه مربوط به اسلام نيست و به اصطلاح علوم بشري است، مثل طب، فلسفه، نجوم، رياضيات و... . نژادهاي ديگر وارد اسلام شده بودند؛ از همه آن نژادها با شورتر همين نژاد ايراني بود. اعراب آن قدرها در قرآن تعمق، تدبر و كاوش نمي‌كردند. ولي ملت‌هاي ديگر آن چنان در اطراف قرآن و مسائل مربوط به آن كاوش مي‌كردند كه حد نداشت. روي كلمه به كلمه قرآن فكر و حساب مي‌كردند (همو، 1368، ص142). اكنون جاي اين سؤال است كه چه مي‌شود كه در چند سده بعد از حيات علمي امام صادق(س) آن چنان تحولي در دنياي اسلام ايجاد مي‌شود كه نه تنها از جزيره‌العرب «جاهليت اولي» رخت برمي‌بندد، بلكه تمامي بلاد مشرق زمين تا خاور دور، شمال آسيا، بخشي از اروپا و جنوب قاره آفريقا تحت تأثير اين فرهنگ الهي قرار مي‌گيرد و همه علوم از اقصي نقاط عالم به مركز تمدن اسلام وارد مي‌شود و سپس تنقيح و تكميل و از آن جا به سراسر عالم منتشر مي‌گردد. انواع شبهات و القائات از سوي ملحدان، زنادقه، صوفيه، معتزله، اشاعره در عرصه درون ديني و برون ديني مطرح مي‌شود و بدون آنكه مسلمين از فرهنگ بيگانگان متأثر شوند، همه اينها در پرتو كتاب و سنت پاسخ داده مي‌شود و مباحثات علمي و محاورات بدون اتهام و مجامله و مجادله صورت مي‌گيرد آن هم در فضايي كه حاكميت از آن مخالفان ائمه(س) است و دست فرزندان رسولخدا(ص) از حاكميت دور است، بلكه كاملاً تحت نظر و مراقبت زندگي مي‌كنند؟ آيا پاسخ اين سؤال غير از اين است كه تدبير، حكمت، صداقت، حقانيت، اخلاص و عقلانيت برخاسته از بيت فرزنـد رسولخدا يعني صادق آل محمد(ص) منشأ اين همه خدمت و بركت و فضيلت مي‌گردد؟

 

امام صادق(س)، ممنوعيت‌ها، محدوديت‌ها در بيان حقايق قرآن و  عترت

صادق آل‌محمد(ص) در يك دوران پر مخاطره سياسي، فكري و اجتماعي، حركت علمي و نهضت فكري را آغاز مي‌كند، در دوراني كه حاكميت اموي حقايق را وارونه نموده، سب علي و اولاد او را در سال‌هاي متمادي بر منابر رايج گردانيده، انديشه فرهنگ‌سازي عليه علي و آل او را از مرحله كودكي به جواني و جواني به ميانسالي و از آن به پيري تا مرحله «زرتم المقابر» به اوج رسيده است. فرقه‌ها و انديشه‌هاي گوناگون در اين فضاي هرج و مرج سياسي به اوج خود رسيده‌اند فرقه‌هايي چون مرجئه، مشبهه، مجسمه، صوفيه، اشاعره، معتزله و زنادقه ميدان‌هاي فعاليت‌هاي فكري و عملي را در ميان عامه مردم گسترده‌اند، انديشه‌هاي باطل بر هر كوي و برزن در كمين كوچك و بزرگ پير و جوان دام نهاده‌اند، ياران علي و حاميان بيت رسولخدا(ص) و دوستداران اهل‌بيت چون ميثم‌تمار، رشيد هجري، حجربن عدي و يارانش با دست‌ و پاي بريده و زبان قطع شده بر چوبه‌هاي دار رفته‌اند و در ممنوعيت تام بسر مي‌برند. جرجي‌زيدان مي‌گويد اولين كسي كه زندان را تأسيس كرد، معاويه بود؛ او براي حفظ خود گارد مسلح تشكيل داد (جرجي‌زيدان، 1333،  ص 723).

«زياد» در كوفه هم چنان به شكنجه و آزار و قتل و غارت حاميان علي(س) سالياني چند به بني‌اميه خوش خدمتي كرده و «حجاج» مدت 20 سال با كمال استبداد و خشونت بر عراق و ايران حكومت رانده و براي رضايت عبدالملك مروان در ميان شهر كوفه و بصره «واسط» زنداني ساخته كه يكصد و هشتاد هزار نفر درآن محبوس مي‌شوند. اين زندان به وسعت شهري است كه هيچ ‌گونه امكانات رفاهي در آن نيست. روزها آفتاب سوزان و شبهاي زمستان سرماي حاكم بر اين سرزمين از ابزار شكنجه است. پس از مرگ او فقط در اين زندان 50 هزار مرد و سي‌هزار زن از شيعيان در آن بسر مي‌بردند كه عده‌ زيادي از آنان برهنه بودند (قمي، 1363، ج 1، ص 224).

سعيدبن جبير يكي از ارادتمندان خاص و فقيهان عصر امام چهارم و نيز از تابعان رسولخداست. در حالي كه زبان او به قرائت آيات قرآن باز بود و    مدح علي و آل‌ مي‌نمود، حجاج بيرحمانه دستور جداسازي گردنِ او را صادر ‌كرد.  (ابن اثير، 1370، ج 4، ص 579).

اهانت حتي به حرمين شريفين، كشتار در مكه حرم امن الهي از جناياتي بود كه در زمان عبدالملك بن مروان صورت ‌گرفت.

جرجي‌زيدان مي‌گويد: وقتي عبدالله زبير به خانه كعبه پناه ‌برد، به دستور حجاج خانه كعبه محاصره و حرم كعبه ويران گشت. وقتي تيراندازان از اجراي بي‌حرمتي امتناع ‌كردند، حجاج ‌گفت كعبه را تير باران كنيد و از هداياي عبدالملك بهره‌مند شويد (جرجي‌زيدان، 1333، ص 65).

كار ديگري كه خلفاي بني‌اميه بر خود مباح مي‌دانستند، مصرف بيت‌المال مسلمين در جهت سوء استفاده شخصي و تقسيم آن بين نزديكان و بالاخره وقايع تلخي بود كه قبل و بعد از قيام عاشورا اتفاق ‌افتاد، و تاريخ از ثبت و ضبط آن ننگ دارد. ميگساري، هوسراني، شهوت‌گرايي، جايگزيني سلطنت به جاي مقام عظيم خلافت نبوي، ساختن كاخ‌ها و قصرها و گردشگاه‌ها از بيت‌المال،  خريد كنيزكان خوش‌صدا، اينها گوشه‌هايي از جنايات و خيانت‌هاي دوران بني‌اميه بود.

حاكميت با اين سبك و شيوه ادامه حيات مي‌دهد. از طرفي نهضت‌هاي شيعي بعد از عاشورا به شكست مي‌انجامد و قيام‌هايي مثل قيام زيدبن علي بن الحسين و نيز يحيي‌بن زيد يكي پس از ديگري سركوب مي‌شود و از طرف ديگر حتي قرآن كريم از تعرض آنان مصون نمي‌ماند و احاديث جعلي و روايات كذب توسط جاعلان حديث ترويج مي‌يابد.

ابن ابـي‌الحديد مي‌گويد: معاويه پيشنهـاد هزار درهم بـه سمره مي‌كرد تا بگويد آيات 204 و 205 بقره[5] درباره علي بن ابي‌طالب و آيه 207[6] درباره ابن‌ملجم نازل شده است اما سمره قبول نكرد. معاويه دو هزار درهم به او داد، نپذيرفت. سه هزار درهم داد، قبول نكرد، چهار هزار درهم فرستاد، پذيرفت و اين گونه آيات قرآن را تحريف نمود (ابن‌ ابي‌الحديد، بي‌تا، ج 40، ص 73).

ابوهريره يكي از كساني است كه احاديث زيادي را به خاطر پول، و رغبتي كه به آل‌ ابي‌العاص و خاندان ابوسفيان داشت، جعل و تحريف نمود. از جمله احاديثي را كه در شأن علي(س) بود، به خلفا و يا معاويه نسبت ‌داد، علامه اميني در «الغدير» مي‌گويد: ابوهريره روايتي را از رسولخدا(ص) اين گونه نقل كرد: «الامناء عندالله ثلاثاً، انا و جبرئيل و معاويه» (اميني، 1366، ج 5، ص 306). جعل حديث در دوران معاويه وسيله كسب درآمد براي اين گونه افراد محسوب مي‌گرديد. كار به جايي رسيد كه عايشه به ابوهريره گفت: تو جعل حديث مي‌كني؟! و روايات او را رد مي‌كرد (قمي، 1368، ج1، ص180).

جرج جرداق مي‌نويسد: بارزترين نمونه امويان براي نشان دادن صفات و روحيه بني‌اميه معاويه بن ابي‌سفيان است. وقتي درباره او دقت مي‌كنيم، مي‌بينيم كه بويي از انسانيت اسلام و اخلاق مسلمين نبرده است. او لباس ابريشمي مي‌پوشيد، در ظرف طلا و نقره غذا مي‌خورد و هنگامي كه به او اشكال مي‌كردند، مي‌گفت من در اين كار اشكال نمي‌بينم (اميني، 1366، ج10، ص 326).

سيره عملي معاويه و بني‌اميه از طرفي موجب وارونهسازي قرآن و سنت و ايجاد تحريف و بدعت مي‌شده و از طرف ديگر زمينه‌ساز رشد انديشه‌هاي باطل و انحرافي مي‌گرديد. امام صادق(س) تا چه ميزان بايستي تلاش و برنامه‌ريزي مي‌كرد تا نه‌ تنها يك تنه به مبارزه و مقابله با آن وضع بپردازد، بلكه در مقام تبيين و تشريح واقعي سنت در برابر بدعت بر آيد و بر قرآن و بطن‌گرايي آن تأكيد نمايد و در رجعت مردم به تفسير درست اهتمام داشته باشد تا اين آفات و بليات فرهنگي را از جامعه اسلامي محو كند. اين چيزي نبود كه به دست انسان‌هاي معمولي و غيرمعصوم محقق شود؛ به اين دليل است كه گفته مي‌شود نظام اسلامي و اسلام مرهون تلاش صادقين(س) است. نوع تلاش امام صادق(س) آن گونه بود كه راه انديشه نوين و رجعت صادقانه به دين را براي انديشمندان باز مي‌كرد، و با عبارات و مباحثات فردي و جمعي، علني و سري، به بيان و كشف دقيق احكام و قوانين ديني مي‌پرداخت. در مباحث بعدي در ساير مختصات فقه شيعي در نحوه برگرداندن حكم به قرآن و رد متشابه بر محكم و شيوه‌هاي آموزش اجتهاد بر اساس قرآن و سنت سخن خواهيم گفت.

 

نتيجه‌گيري

الف ـ علما از آن جهت كه نماينده دين خدا هستند و از طرفي رسالتي را از سوي ائمه هدي دارند، بايد در جهت اصلاح خود برآيند تا جامعه به سبب آنها اصلاح گردد.

ب ـ عالم واقعي بايد اين توجه تام را داشته باشد كه هيچ چيزي جز هدايت مردم مورد نظر او نباشد و هيچ عامل و گرايش نفساني دنيوي مقاومت و رسالت او را تحت‌الشعاع قرار ندهد، زيرا در غير اين صورت نه تنها خدمتگزار نيست كه مثل قطاع الطريق است كه انسان‌ها را به‌ عنوان دين از مسير اصلي دين و ائمه آن دور مي‌سازد.

ج ـ اگر عالم فاسد شد، مايه سكون و آرامش و فلاح و صلاح از بين مي‌رود و قوام زندگي معنوي انسان‌ها متزلزل مي‌گردد. بلكه اعتماد و ارزش باوري در ميان مردم، رو به اضمحلال و نقصان مي‌رود.

د ـ اگر عالم دين فاسد شد، زشتي و قبح كار او از زشتي فعل ابليس و فرعون بيشتر است، زيرا آن دو به روشني موجب ضلالت خلق خدا مي‌شدند و ادعايي مبني بر ديانت و رسالت ابلاغ دين نداشتند. اما عالم دين اگر فاسد شد، تالي تلو آن آثاري است كه فقط به خود فرد باز نمي‌گردد، بلكه دين خدا مورد بي‌احترامي و بي‌اعتنايي قرار مي‌گيرد. از طرفي سوء استفاده او راحت‌تر صورت مي‌پذيرد، زيرا در ابتداي امر مردم به او اعتماد مي‌كنند و او را در لباس دوست و خادم مي‌بينند، لذا «چو دزدي با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا».

هـ ـ اگر عالم ديني فاسد شد، ديگر مرز ميان زيبايي و زشتي، نيكي و بدي، هدايت و ضلالت، قابل انفكاك و جداسازي نيست. اينجاست كه با فساد عالِم عالَم تباه مي‌شود؛ چنانچه در تعابير روايي هم آمده «اذا فسد العالم فسدالعالم».

 

منابع و مآخذ

 

القرآن الكريم

آل علی، نورالدین، الامام الصادق کما عرفه العلماء الغرب، بیروت، مؤسسه الفکر الاسلامی، 1420ه‍

ابن ابی الحدید، عبد الحمید ابن هبة الله، شرح نهج البلاغه، بیروت، ارشاد الحدیث، بی تا

ابن اثیر، علی ابن محمد، الکامل فی التاریخ، تهران، انتشارات اساطیر، 1370

ابن حنبل، احمد ابن محمد، مسند احمد ابن حنبل، بيروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ه‍

الامینی النجفی، عبد الحسین احمد، الغدیر فی الکتاب و السنة، تهران، دار الکتب الاسلامیة، چاپ دوم، 1366

بخاری، محمد ابن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1378ه‍

ترمذی، محمد ابن عیسی، سنن ترمذی، بيروت، دارالاحيا التراث العربي، بي‌تا

تهرانی، سید محمد حسین، ولایت فقیه در حکومت اسلام، مشهد، انتشارات علامه طباطبایی، چاپ اول، 1415ه‍

جرجی زیدان، ـــــ،  تاریخ تمدن اسلام، ترجمه: علی جواهر الکلام، تهران، انتشارات امیر کبیر، 1333

حاکم نیشابوری، محمد ابن عبد الله، مستدرک علی الصحیحین، حلب، منشورات مکتب المطبوعات الاسلامیه، بی تا

حیدر اسد، ــــــ، الإمام الصادق و المذاهب الاربعة، بیروت، منشورات الکتب العربی، چاپ اول، 1403ه‍

دشتی، محمد، نهج البلاغه، تهران، موعود اسلام، چاپاول، 1379

شهرستانی، محمد ابن عبد الکریم ، الملل و النحل، قاهرة، مکتبة الانجلوا المصرية، بی تا

طبرسی، ابی منصور، احمد ابن علی، الاحتجاج، نجف ف دارالضمان، طبع فی مطابع، 1386

العاملی، محمد ابن الحسن، وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشريعه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ پنجم، 1403ه‍

عسقلانی، ابن حجر احمد ابن علی فتح الباری، شرح صحیح بخاری، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1418ه‍

القزوینی، سید محمد کاظم، موسوعة الإمام الصادق، قم، مکتبة بصیرتی، چاپ اول، 1418ه‍

قمي، عباس، سفینة البحار و مدینة الحکم و الآثار، تهران، فراهانی، 1363

همو، الکنی و الالقاب، تهران، انتشارات صدرا، 1361

قندوزی حنفی، سلیمان ابن ابراهیم، ینابیع المودة، بیروت، مؤسسه اعلمی للمطبوعات السلاچ، بی تا

الکلینی، محمد ابن یعقوب، اصول کافی، بیروت، 1411ه‍

مجلسی، باقر ابن محمد تقی، بحار الانوار، بیروت، دار الاحیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1403ه‍

 مطهري، مرتضي، پانزده گفتار، تهران، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1380

همو، خدمات متقابل اسلام و ایران، تهران، انتشارات صدرا، چاپ نوزدهم، 1372

همو، سیری در سیره ائمه اطهار، تهران، انتشارات صدرا، چاپ چهارم، 1368

یزدی، محمد کاظم، عروة الوثقی، قم، مطبوعات اسماعیلیان، 1370



[1]  كار ارزيابي مقاله در تاريخ 2/11/84 آغاز و در تاريخ 23/11/84 به اتمام رسيد.

[2]  سردبير فصلنامه نداي صادق

[3]  (الترمذي، بي‌تا، ج 9، ص 66؛ بخاري، 1378هـ، ج 9، ص 81؛ قندوزي حنفي، بي‌تا، ج 4، ص 333).

[4]  زيرا چيزهايي را در كتاب جاحظ راجع به شناخت حيوانات پيدا كرده‌اند كه مي‌گويند در دنياي آن روز سابقه نداشته است.

[5]  اشاره به آيات: «و اذا تولي سعي في‌الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث والنسل... و اذا قيل له اتقوالله اخذته الغرهُ بالاثم....» (بقره، 204-205).

[6]  «و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات‌الله... » كه آيه در شأن علي‌بن ابي‌طالب است به اسناد متعدد.

 

نشريه مرکز تحقيقات واحد خواهران دانشگاه امام صادق عليه السلام

 فصلنامه فقه و حقوق اسلامي / شماره 40

khahran@isu.ac.ir

 

آخرين تغييرات 16 ارديبهشت ماه  1387